کسانی که در خانواده پزشک دارند یا به شکلی با جامعه پزشکی در ارتباط هستند، می‌دانند که یک جوان محصل تا وقتی که تبدیل به پزشکی حاذق شود، چه راه طولانی و پر‌فراز و نشیبی را در پیش رو دارد. در دوره نوجوانی و آن زمان که هم‌سن و سال‌هایش مشغول شیطنت‌های خاص آن دوره هستند، او قید تفریح و بازی و میهمانی و سفر را می‌زند و با جدیت درس می‌خواند تا بتواند به عنوان دانشجوی رشته پزشکی وارد دانشگاه شود و هفت سال پیاپی بخواند و بخواند و بخواند. کسی تا کشیک‌های طولانی‌مدت و بی‌خوابی‌های دوره اینترنی را از نزدیک ندیده باشد، پی به سختی‌اش نمی‌برد. سختی دوره‌ای که پس از هفت سال از این بخش به آن بخش و از بستر این بیمار به آن دیگری، به دوره تخصص و فراز و نشیب‌های مخصوصش متصل می‌شود. شرح کارهای سخت و بلاتکلیفی دستیاران، خود مجالی دیگری می‌طلبد. اما داستان تازه از اینجا وارد فصل جدیدی می‌شود. آن هم زمانی است که پس از گذراندن این دوران، سر و کله غول مرحله آخر یعنی دوره دو ساله «طرح» پیدا می‌شود و پزشکی که در اوج دوران جوانی وارد دانشگاه شده، حالا با آغاز دهه چهارم زندگی‌ و درحالی که رفقای دیروزش هر کدام در حرفه‌ای و شغلی به نان و نوایی رسیده‌اند، باید به روستایی دورافتاده برود و مرهمی شود بر زخم‌ها‌ و بیماری‌های‌ همنوعانش.
شک نکنید. زندگی یک پزشک در تمام طول عمر به همین منوال می‌گذرد. بی‌خوابی و سخت‌کوشی و حضور در بین بیماران. اما اگر از آنها بپرسید کدام انگیزه باعث می‌شود که همچنان با عشق به کارتان ادامه دهید، نشانی تک‌لحظه‌‌هایی را به شما می‌دهند که پس از نجات جان بیماری یا تسکین درد دردمندی، نفسی به راحتی می‌کشند و با خود می‌گویند: «همه سختی‌ این سال‌ها، به این تک‌لحظه‌ها می‌ارزد.» تک‌لحظه‌هایی از جنس عشق.
طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه